ساندویچ بی مزه

جمعه چهار سپتامبر دو هزار و بیست و چیزایی که واسم موند.

امشب به جانانم به ساندویچ صمدی رفتیم و خیلی خوش گذشت،‌ ساندویچ خوشمزه بود حتما ولی من از مزه ش هیچی متوجه نشدم و فکر میکنم که طبیعی باشه با این شرایطی که دارم و بیماری که مبتلا شدم. ولی جانانم از ساندویچ امشب خوشش اومد.
خیلی نگرانم که نکنه بی بی گل یا مامان و آیلین رو مبتلا کنم و یا کسی بیاد و مبتلا شون کنه یا به هر روشی در نهایت خانواده م مبتلا بشه و این یکی از چیزایی که نگران میکنه این روزها منو.
امروز بعد از ظهر یک سر به ایستگاه راه آهن رفتیم و با یکی از دوستان مون که نفر اول لیست مون هست رو بدرقه کردیم.

اینم از جمعه مون.
پادکست هم گوش کردم امروز سه تا چقدر هم خوب بودن هر سه تا شون.
دوقسمت از پادکست ۱۰ صبح رو گوش کردم و یک قسمت از پادکست آجیل

امین شورابی

امین شورابی

از وقتی که یادم میاد همیشه دنبال تغییر دادن وضعیت موجود بودم ولی خب از راه نادرست (البته الان که به گذشته نگاه میکنم نظرم اینه) بجز در مواقعی که دچار روزمرگی شدم (البته کم هم نبوده)تقریبا همیشه در تلاش برای رشد شخصیتی بودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *